شبانه

میشه یه صلوات بفرستی و ثوابشو به بابابزرگم هدیه کنی؟ اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

جوابم به هموطن مسیحی:

 

حالا مگه حضرت عیسی پارسی بوده که شما مسیحی هستی؟!

ضمنا گفتم اول یه کم اطلاعات کسب کنین بعد بیاید بحث کنیم، هر کی یه چیز پروند شما تکرار نکن، پیامبر اسلام عرب نبوده عزیز، حتی تو قرآن هم این اومده. اما یه عده که حتی از خودشونم خبر ندارن کلمه ی عرب رو انداختن وسط شما ها که دنبال بهونه می گردین از خدا و پیامبرا دور بشین.
بالاخره شیطان واسه همه یه جور نمیاد جلو.
یکی شهوتش شیطونش میشه
یکی کوروش کبیر
یکی چنگیز
یکی ضحاک
...

ببینم مگه خدا دین رو واسه یه نژاد خاص یا کشور خاص میاره؟
فکر میکنی اون دنیا بهت میگن ایول چون تو ایرانی هستی یه امتیاز مثبت داری؟!
ما به این دنیا اومدیم که به ایرانی بودن یا عرب بودن یا مغول بودن برسیم؟ یا به خدا و دینش؟!
و حالا گیریم که پیامبر عرب باشه، متاسفم که بعضی ایرانیای این زمان تازه رسیدن به اعراب زمان جاهلیت که خودشونو برتر میدونستن.
یه پیامبر دیگه انگار باید بیاد شماها رو هدایت کنه.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۱ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات ()

 

داداشم یه ایمیل واسم فرستاد میذارم اینجا دور هم باشیم

 

شرکت بریتیش تله کام یا همان BT لیستی از احمقانه ترین سوالاتی را که کاربران کامپیوتری یا اینترنتی این شرکت ارتباطی از مشاوران آنها پرسیده‌اند منتشر کرد. به نوشته پایگاه اینترنتی روزنامه مترو لیست احمقانه ترین سوالات IT که از مشاوران شرکت BT انگلستان پرسیده شده به شرح زیر است:
 
مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
مشتری : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید... Internet Explorer

 


مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!
 

 
یک مشتری نمی‌تونه به اینترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟
مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.
مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟
مشتری : پنج تا ستاره.
 

 
مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
مشتری : نه.
 

 
مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟
 

 
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟

 

 
مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می‌نویسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟
مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟

 
مشتری : سلام، من (سلین) هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم
مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟
مشتری : آره ولی اون واقعاً گیر کرده
مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده می‌کنم...
مشتری : نه... صبر کن... من هنوز نذاشتمش تو درایو... هنوز روی میزمه.. ببخشید...
 

 
کاربر: کامپیوتر می گوید هر کلیدی را (any keys) فشار دهید اما من می‌توانم دکمه any را روی کیبوردم پیدا کنم.
 

 
کاربر: من نمی‌توانم کانال‌های تلویزیون را با مانیتورم عوض کنم.
 


کاربر: من با یک نفر در اینترنت آشنا شدم می‌توانید شماره تلفن او را برای من پیدا کنید..

 


کاربر: اینترنت من کار نمی‌کند؟
مشاور: مودم را وصل کرده‌اید، همه سیم‌های کامپیوتر را چک کرده‌اید؟
کاربر: نه الان فقط مانیتور جلوی من است هنوز کامپیوتر و مودم را از جعبه در نیاورده‌ام!

 


کاربر: پسر 14 ساله من برای کامپیوتر رمز گذاشته و حالا من نمی توانم وارد آن شوم.
مشاور: رمز آن را فراموش کرده؟
کاربر: نه آن را به من نمی‌گوید چون با من لَج کرده!
 


مشاور: لطفا روی My Computer ،کلیک کنید.
کاربر: من فقط کامپیوتر خودم را دارم کامپیوتر شما پیش من نیست.
 


مشاور: مشکل شما به خاطر نرم افزار اسپای ویری است که روی دستگاه‌تان نصب شده(اسپای در انگلیسی به معنی جاسوس است)
کاربر: اسپای!؟ ببینم یعنی او می تواند از داخل مانیتور وقتی لباس عوض می‌کنم من را ببیند؟
 


کاربر: ماوس پد من سیم ندارد!
مشاور: من فکر کنم متوجه منظور شما نشدم. ماوس پد شما قرار نیست سیمی داشته باشد.
کاربر: پس چگونه می تواند ماوس را پیدا کند؟ یعنی وایرلس است؟

 


مرکز مشاوره: چه نوع کامپیوتری دارید؟
مشتری: یک کامپیوتر سفید...

 


مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : سلام... من نمی تونم پرینت کنم.
مرکز : میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و...
مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!

 


مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : (نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم) من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اماکامپیوتر هنوز میگه نمی‌تونه پیداش کنه...

 


مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟
مشتری : یه خرس Teddy که دوستم از سوپرمارکت برام خریده!

 


مرکز : الآن F8 رو بزنین.
مشتری : کار نمی کنه.
مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟
مشتری : من کلید F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته...

 


مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی‌کنه.
مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟
مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم.
مرکز : کیبوردتون رو بردارید و 10 قدم به عقب برید.
مشتری : باشه.
مرکز : کیبورد با شما اومد؟
مشتری : بله
مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه‌ای اونجا نیست؟
مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه... اون یکی کار می کنه!

 

مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، می‌تونم کمکتون کنم؟
مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از 4 ساعت برای شما صبر کردم. میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟
مرکز : آآه..؟ ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتری : من داشتم توی Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم بیش از 4 ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم می‌کنید؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٩ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()

 

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

 

...............

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٧ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()

 

حوصلم سر رفته ناراحت

خیلی ناراحت

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٢ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()

 

سلام!!

وااااااااااااای یه شعری اوردم!

چند روز بود انگار یه جمله از یه شعری تو ذهنم میومد "یه پیرمرد تپلی ریشش سفید لپاش گلی"

به مامانم گفتم مامان یه شعری نبود توش میگفت "یه پیرمرد تپلی"؟

گفت آره شعر نخودی بود، کوچیک که بودی میخواستم بخوابونمت رو پام میگفتی نخودی رو بخون، تموم که میشد میگفتی دوباره بخون...

من که هیچیشو یادم نمیومد به جز همون یه جمله.

تو نت پیداش کردم به مامانم گفتم همونجوری که واسم میخونده درستش کنه:

 

یکی بود یکی نبود

تو بیابون خدا

نخودی از نخودا

خونه داشت و زندگی

همه چی، هر چی بگی!

 

اینورِ رَف گلاب پاش 

اونورِ رَف گلاب پاش 

ترمه سوزنی داشت

پارچه ی پیرهنی داشت

 

اما فقط یه غم داشت

یه چیز تو دنیا کم داشت:

همدل و همزبون نداشت

جفت هم آشیون نداشت

نخودی تو اون دَرندَشت

تنهای تنها می گشت

هر صبحِ زود پا می شد

راهیِ صحرا می شد

اینور و اونور می گشت

قدم زنون بر می گشت

می گفت: « چرا ، خدا جون

 تو این بَرّ و بیابون

تنهای تنها موندم

از زندگی وا موندم؟ »

 

یه صبح زود که پا شد

چشاش دوباره وا شد

اینورِ شو نیگا کرد

اونورِشو نیگا کرد

اومد کنارِ پنجره

دیدش که پشت پنجره

از همیشه م  خالی تره!

 

نخودی غمش گرفت

غمِ عالمش گرفت :

« چکنم، چکار کنم؟

از تنهایی فرار کنم؟

سر بذارم به صحرا

دل بکنم از اینجا؟

یهو یه صدایی شنید

نه .. نخودی!

مگه دیوونه شدی؟

دل بکنی از اینجا، کجا بری از اینجا

آخه، ببینم، با غصه

کدوم کاری دُرسّه ؟

غصه که کار نمی شه

اینو بدون همیشه! »

برگشت و جاشو جَم کرد

چایی رو آورد و دَم کرد

 

اتاقو قشنگ جارو زد

رختار و شست، اتو زد

شونه به زلفونش کشید 

سُرمه به مژگونش کشید

زلفِ سیاهش رو دوشش

گوشواره هاش به گوشش

کاراشو روبرا کرد

تو آیینه نیگا کرد

 

نخودی، نَه بــِه از شما،

شده بود یه تیکه ماه!

« حیف! کسی نیس نیگام کنه

نیگا به سر تا پام کنه

بیاد بگه خاله نخودی

وای که چقد خوشگل شدی! »

 

نخودی چشم به راه موند

امّا زمین سیاه موند

یه هفته، دو هفته، سه هفته،

چهار هفته بود

که برف و سرما رفته بود

 

یه روز یه کولی اومد

تَق و تَق و تَق به در زد

 

« بی بی، سلام! »

«علیک سلام! »

«فال بگیرم؟ »

« بگیر برام . »

دستشو گرفت تو دستش:

 

خُب، ببینم  چی هستش؟

خوشا به حالِت، خاله

راستی که فالت فاله !

اما بگم برات، ننه

انگار یکی بات دشمنه

همون طلسمت کرده

جادو به اسمت کرده

جنبل و جادو کرده

کارا رو وارو کرده

بهار و افسون کرده

از تو رو گردون کرده .

چرا؟  خدا می دونه!

خب، دیوه این دیوونه

اون عاشق سیاهیه

دشمن مرغ و ماهیه.

یه ماه تموم تو جاده

آقا دیوه وایستاده

 

میونِ راه نشسته

راه بهارو بسته ... »

کولیه گفت و گفت و گفت

نخودی حرفاشو شِنفت

خندید و گفت: « چه حرفا!

دیو سیا تو برفا؟

من باورم نمی شه

جادو سرم نمی شه.

 

طلسم چیه، جادو چیه؟

دیوِ سیا تو کوه چیه؟

جادو که کار نمی شه،

اینو بدون همیشه!

هر چی که جادو جنبله

کار آدمای تنبله

منم اگه زِرنگم

میرم با دیو می جنگم. »

 

نخودی، یِهو از جا پرید

( نخودی، نگو ،گُرد آفرید! )

لباسِ جنگو تن کرد

چرم پلنگو تن کرد

شمشیر و گرفت به این دست

سپرو گرفت به اون دست

خنجر و بر کمر بست :

« میرم طلسمو می شکنم

دیوه رو دودِش می کنم! »

سوار مادیون شد

تو درّه ها روون شد

از ردّ ِ پای دیوه

رسید به جای دیوه:

 

یه غارِ سرد و تاریک

تنگ و دراز و باریک

« دیوه، بیا! من اومدم

به جنگ دشمن اومدم

فلفل نبین چه ریزه

بشکن ببین چه تیزه!

های دیوه، های! کجایی؟

به جنگ من میایی؟ »

صداش تو کوه پیچید: های!

از کوه جواب رسید: های!

دیوه دوید از غار بیرون

نخودی رو دید رو مادیون

دیوه رو میگی، دِه بخند!

حالا نخند و کِی بخند!

«  هاه هاه، ها ها، ها ها ها

نخودی رو باش، چه حرفا!

 

انگار که دیوونه شده

به جنگ دیوا اومده! »

دیوه دوباره خندید

صداش تو کوها پیچید:

« یه وجبی! می دونی

با کی رَجَز می خونی

که اومدی داد می زنی

هِی داد و فریاد می زنی؟

هر کی هواییت کرده

به اینجا راهیت کرده

این حرفا رو یادت داده

شامِ منو فرستاده !

تو شام امشب منی

یه لقمه چپ منی! »

تا اسم شامو آورد

نخودی حسابی جا خورد

اما به یادِش اومد

که هیچ نباید جا زد.

 

جا زدن و باختن، همون!

با دشمنا ساختن همون!

یِهو پرید به دیوه

خنجر کشید رو دیوه

دیوه رو می گی، آب شد

مثل دیوار خراب شد:

کوچیکتر و کوچیکتر

باریکتر و باریکتر

تا اینکه نابود شد

دود شد و دود شد.

نخودی واسه ی همیشه

دیوه رو کرد تو شیشه.

دیوه چی بود ؟ ابرِ سیا

به شکل دیو بَد ادا،

دشمن اَبرای سفید

لج کرده بود، نمی بارید.

« دیوه که از میون رفت

دود شد به آسمون رفت

 

باید بارون بباره

که نوبت بهاره. »

نخودی شُدِش رَوونه

یه راس اومد به خونه

کاراشو که روبرا کرد

انگار یکی صدا کرد

اومد کنارِ پنجره

دیدش که پشت پنجره

چه معرِکهَ س! چه محشره!

 

صد تا سوار می اومدن

ساز و ناقاره می زدن

سوارای زرّین کَمر

سوار اسبای کَهَر

نی بود و نی لبک بود

پرواز شاپرک بود

هوا می شد روشن تر

صدا می شد بُلَن تر:

« آی گل دارم، بهار دارم!

لاله و لاله زار دارم! »

یه پیرمرد تُپُلی

ریشِش سفید، لُپِّش گلی

 

شلوار قَدَک ، ترمه قبا

گیوه ی ابریشم به پا

اسب سفید سوار بود

پشتش یه کوله بار بود

« چی توی اون اَنبونه؟

خدا، خودش می دونه! »

نخودی پَر در آورد

رفتش جلو سلام کرد

«سلام عمو! »

« عمو سلام! »

«خونم می یای؟ »

« حالا نمیام،

 

می خوام برم کار دارم

می بینی چقد بار دارم:

( سوارا رو نشون داد.

قطارا رو نشون داد. )

 

باید برم دَر بزنم

به بچه ها سر بزنم

گشت بزنم تو کوچه ها

عیدی بدم به بچه ها

صحرا رو سبزه زار کنم

باغو پر از بهار کنم

شکوفه بارونِش کنم

از گُل چراغونش کنم .

 

اما ببینم، نخودی!

چرا یِهو تولَب شدی ؟

درسته عمو پیره

داره از اینجا میره،

تنهات نمی گذاره. »

«راس می گی عمو؟ »

« دِ ، آره! »

نخودی نیگا نیگا کرد

عمو پیرمرد، صدا کرد:

« های، گل بیا، بهار بیا!

لاله و لاله زار بیا! »

نخودی دیدش که پنجره

از گُل و سبزه محشره :

شمشادا قد کشیدن

اونم چقد کشیدن!

یکدفه از آلاله

پُر شد حیاط خاله

چلچله ها: جریس! جریس!

مهمون اومد، صاب خونه نیس؟ »

دیگه نخودی تنها نبود

تنها تو اون صحرا نبود

بازی می کرد و می دید

با گل می گفت، گل می شنید.

وای که چقد عالی بود ،

جای هَمتون خالی بود! 

 

فک کن بخوای یه بچه رو بخوابونی ابنو واسش بخونی آخرش بگه دوباره بخون!!!

 بعد که کلشو شنیدم قسمتی که میگفت "تو شام امشب منی یه لقمه ی چپ منی" هم خیلی واسم آشنا بود.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٠ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()

 

امروز یه اس ام اس (ببخشید پیامک) عموم فرستاده تنهایی داشتم تو دانشگاه راه میرفتم یه دفه زدم زیر خنده ملت بهم شک کردن

:

در پی حضور سردار رویانیان به عنوان مدیر عامل جدید پرسپولیس مهدی کروبی با قراردادی ۳ ساله به منچستر پیوست.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()

 

شهادت پرچمدار فقه شیعه، امام جعفر صادق علیه السلام رو به همه تسلیت میگم

 

یه مدینه

یه بقیعه

یه امامی که حرم نداره

سینه زنها

کسی نیس تا

روی قبرش یه دونه شمع بذاره

 

دل بیتاب

دیگه شد آب

که تو آفتاب نه سایه بونی داره

نه یه خادم

نه یه زائر

نه کنارش یه روضه خونی داره

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()

    

 

سلام! ازین طرفا به به چه خوشمزه!

 

بدو بدو عکس اوردم!

 

از مسافرت خانومی چند وقت پیش

 

این شعریه که بابابزرگم اول مسافرتا میخوند

 

البته اگه درست یادم باشه

 

بده تو بارخدایا درین خجسته سفر

 

هزار نصرت و شادی هزار فتح و ظفر

 

به حق چهار محمد و چهار علی

 

یک حسن و یک حسین موسی جعفر

 

خب با اجازه آقای ... و سرکارخانوم بریم سر اصل مطلب  

 

خدایی به خودت نمیبالی که همچین رفیق هنرمندی داری؟  

 

یه چیزی بگم، این عکسا وقتی بزرگترن خیلی قشنگترن

 

خب از کجا شروع کنم؟

 

اینجا ساحل کنار محوطه ی ویلائه:

 

 

 

نخل کنار ساحل

 

 

 

به به

 

اینجا سورتمه ی نمک آبروده:

 

چه حالی داد

 

 

 

سورتمه نمک آبرود

 

 

 

اوه راستی یه چیزی!

 

روز اول که رسیدیم دیگه ساعت حدود ۳ شده بود ناهار نخورده بودیم این زن دایی هم گیر داده بود یه رستوران مطمئن پیدا کنیم که تو مسافرت مریض نشیم ضد حال بشه

 

دیگه یه جایی پیدا کردیم رفتیم

 

نشسته بودیم داشتیم صحبت میکردیم این پسره داشت از روبرو دلسترا رو میورد، تقریبا نزدیکای میز که بود من یه لحظه ناخوداگاه داشتم نگاش میکردم اما حواسم به صحبتای زن دایی بود، متوجه شدین چه جور نگاهی رو میگم؟ آقا چشمتون روز بد نبینه نزدیک میز که شد نزدیک بود بخوره زمین! من با هزار زور و زحمت خودمو داشتم کنترل میکردم که نخندم  که یهو مامان بزرگم که همون صحنه رو همزمان دیده بود گفت باع! واااااااای منو میگی ترکیدم یه دفه از خنده!        

 

داشتیم برمیگشتیم یه شعبه از رستوران نایب دیدیم اونجا بود دیگه سفارش میدادیم.

 

یه شعبه هم از فست فود poolin پیدا کردیم.

 

هر دو تقریبا نزدیک ویلا بودن، اگه اشتباه نکنم بین رویان و نوشهر.

 

این ۳ تا منظره های این طرف و اون طرف ویلاس

 

 

 

ویلا

 

 

 

ویلا

 

 

 

ویلا

 

 

 

اینجا هم جنگل سی سنگان

 

 

 

جنگل سی سنگان

 

 

 

این عکسو یادم نمیاد از کجا گرفتم به احتمال زیاد ساحل محوطه خودمونه شایدم ساحل سی سنگان باشه

 

 

 

غروب ساحل

 

 

 

ساحل ویلا سنگه نمیشد رفت تو آب. میرفتیم سی سنگان شنا. روزای آخر یه ساحلی کنار محوطه ی خودمون کشف کردیم خیلی توپ بود! خلوت!!!!

 

این چند سال اخیر وقتی میرفتیم شمال نمیرفتم شنا اما ایندفه تمرین خوبی بود واسه تقویت مهارتهای شنا  به به ازین جمله

 

این هنرنمایی خودمه موقع عکس گرفتن نور میخورد تو صفحه ی گوشی درست نشد ببینم ببین چی شد . بالاخره یه بارم اینجوری میشه دیگه چقد آخه هنرمندی کنم!

 

 

 

 هنر

 

 

 

اینم همونجاس جا پای گربه س سگه خرسه چیه نمیدونم من فقط عکس گرفتم  بدون دستکش هم به چیزی دست نزدیم صحنه دست نخورده س

 

 

 

جای پای مرموز

 

 

 

به به!  به به!!!  دوستای خودم دیگه خط زیبای منو میشناسن

 

به به!!!!

 

 

 

نوشتن روی ماسه های ساحل به به!

 

 

 

این عکس از محوطه ی خودمونه

 

 

 

غروب ساحل ویلا

 

 

 

اینم همینطور

 

اون نخله که اونجاس همون نخل عکس اولیه س که تو غروب ازش عکس گرفته بودم

 

یه کم از دریا معلومه بین اون سنگا

 

 

 

منظره کنار ساحل

 

 

 

تو راه کلاردشت:

 

 

 

مسیر کلاردشت

 

 

 

اینام از ساحل ویلاس

 

کف کردی نه؟  

 

 

 

ساحل

 

 

 

خب حالا عکسای موقع برگشتن

 

از جاده چالوس برگشتیم آخرش اومدیم از سمت فشم که نزدیک تر باشیم به خونه

 

 نکته ی جذاب این عکس واسه من اون نیسانه س اون پایین

 

 

 

جاده چالوس

 

 

 

چه میکنه این مریم به افتخارش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!    

 

 

 

جاده چالوس. سنگ، جنگل، کوه، آسمون، تو یه عکس D:

 

 

 

اینجا بعد از دیزینه

 

 

 

بعد از دیزین

 

 

 

آخ آخ چی شد؟! یکی آب بیاره بریزه رو این! غش کرد! جنبه ی اینهمه هنرو نداری خب نبین عزیز من! ای بابا!

 

 

 

ببین الان کم نیار باید بگی خوبه فقط عکس گرفتنشو بلدی! اون که آفریده واقعی شو چی بگه!!؟

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳٠ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()

 

سلام به همگی

یه چیزی رو بگم تا یادم نرفته

آیات روزای بعدو هر روز مینوشتم تو یه فایل ذخیره میکردم وقت نمیشد بذارم تو وبلاگ اما آماده س, تو کامی خونه س فایلش. ان شاءالله اضافه میکنم.

الان با یه لینک خیلی خوب اومدم

راجع به شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها

قبلا از کسی شنیده بودم که شیوه ی شهادت ایشون رو یهودیا گفتن برای اختلاف انداختن. اما امروز بر خوردم به یه مطلبی که اولش اینه:

شهادت حضرت فاطمه زهراء ( س ) واقعیتی است که منابع حدیثی و تاریخ شیعه و سنّی بر آن گواه است . برخی به علت عدم آشنائی با حدیث و تاریخ ، در این واقعیت تردید نموده‏اند . از اینرو گوشه‏ای از شواهد این مصیبت بزرگ را تنها از منابع معتبر اهل‏سنّت تقدیم پویندگان حق و حقیقت می‏نمائیم .

اینم لینکش:

شهادت حضرت زهرا (س) واقعیتی انکار ناپذیر


نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٧ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()

 

ﺳﻠﺎﻡ ﭼﻄﻮﺭﻳﻦ؟

ﺍﺯ ﻫﻤﻴﻨﺠﺎ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻳﮏ ﺁﺑﻲ ﺑﻪ ﻧﻮﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﺒﺮﻳﮏ ﻣﻴﮕﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﺑﻲ ﻫﺎ ﻭ ﻗﺮﻣﺰﻫﺎ، ﺑﺎﻟﺎﺧﺮﻩ ﺑﺎﺯﻱ ﺍﺷﮑﻨﮏ ﺩﺍﺭﻩ. ﺗﺒﺮﻳﮏ ﻣﻴﮕﻢ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﻘﻠﺎﻟﻴﺎﻱ ﻋﺰﻳﺰ ﻭﺍﺳﻪ ﺑﺮﺩ، ﻭ ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﺗﺒﺮﻳﮏ ﻣﻴﮕﻢ ﺑﻪ ﻗﺮﻣﺰﺍ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﻓﻘﻂ 2 ﺗﺎ ﺧﻮﺭﺩﻥ! ﺑﻪ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭﺵ!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٧ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()

 

روز آخر چقدر عرفانیست

چشمهایم عجیب بارانیست

عطر جنت تمام شد

افسوس

آخرین لحظه های مهمانیست

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۸ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()

 

 

الطاف خفیه ی خدا شامل ماست

صد شکر ولای مرتضی در دل ماست

در روز جزا که توشه از ما خواهند

حب علی و آل علی حاصل ماست

 

اگه هر روز عمر، هر ساعتش، هر دقیقه ش، خدا رو شکر کنیم که مُهر ولایت علی به پیشونیمونه فک کنم بازم کم باشه

زبونم لال، می شد ما هم یه جایی چشم باز می کردیم که نمی دونستیم امام علی و حسنین و ائمه ی دیگه کی هستن، اگه موقع راه افتادن تو بچگی بابامون دستامونو می گرفت و یا علی یا علی نمی گفت چه خاکی تو سرمون می ریختیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات ()

 

خدا گوید تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

بدان آغوش من باز است

شروع کن یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش با من ...

 

به شدت به دعاتون احتیاج دارم رفقا

امشب این خواهرتونو فراموش نکنین لطفا!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()


آخرين مطالب
» کوروش کبیر یا الله اکبر ؟؟؟!!!!
» احمقانه ترین سوالات از یک مرکز خدمات شرکت مایکروسافت!
» خدایا ...
» هی
» مریم که نی نی بووووووود ...
» مباراه
» یه امامی که حرم نداره
» چه کنیم دیگه دس خودمون نیس، عکس
» پاسخ شبهه ای که بعضیا به شهادت حضرت زهرا وارد میکنن
» تبریک سرخابی
» آخرین لحظه ها
» به اندازه ی همه نفسهای آدما از اولین تا آخرین، شـُـکــر
» ملتمس دعا
» أشهد أن مولانا امیرالمؤمنین علیا ولی الله
» مولا علی
» یا ساقی کوثر
» یا علی
» لعنت به دشمن علی
» جبرئیل علیه السلام: لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار
» ها علی بشر کیف بشر

Design By : LoxTheme.com